دخترکی با نام شکست
عروس تنهایی باش نه عروس تن هایی که تنت را برای یک شب می خواهند!
ما آدما همیشه صداهای بلند رو می شنویم پر رنگ ها رو می بینیم و کارای سخت رو دوس داریم غافل از این که خوبا آسون میان بیرنگ می مونن و بی صدا میرن ... زندگی ما آدما بر سه اصله خندیدن بخشیدن و فراموش کردن پس بیا بخندیم ببخشیم و فراموش کنیم ... ( هر چند که خودم نمی تونم همه چیز رو فراموش کنم ! ) بنظرم دنیا ارزش هیچی رو نداره ! می دونی چرا ؟ آخه بچه که بودیم از آسمون بارون می اومد بزرگ که شدیم از چشامون بارون میاد ! کلا همه چیز رو باور دارم ... حتی خورشیدی که نتابه ...! عشق رو باور دارم حتی اگه اون رو حس نکنم به سکوت خدا ایمان دارم! آدمی ام از قضاوت بی رحمانه خیلی زود دلگیر میشم دستم بوی گل میداد من رو به جرم چیدن گل گرفتن و محاکمم کردن اما کسی فکر نکرد شاید من گلی کاشته باشم شاید طرز فکرم متفاوت باشه ... ولی ... خیلی ها هستن مترسک رو دوس ندارن چون پرنده ها رو می ترسونه ولی من دوسش دارم چون تنهایی رو درک می کنه
با ساعت دلم باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
فرق مردها و زن ها در ...
سالگرد ازدواج
روز زن
روز مرد
40 روز بعد از تولد بچه
40 سال بعد
2 ثانیه قبل ازمرگ وصیت نامه
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
دستانت را به من بسپار تا پلی بزنیم به آن سوی زندگی فراتر از باور باورها انتهای جاده تنهایی تا اوج بودن تا ویرانه های جدایی تا خورشید محبت تا آنجا که آسمان آبی تر است قلب ها بیشتر می تپند تا سرزمین لحظه های شیرین تا رسیدن به آرزوهای دیروز تا فردا و فرداها تا امید تا آمدن بهار پلی بزنیم تا خدا تا آن جا که هیچ کس نباشد جز من و تو جز ما هیچ کس نباشد
اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیبایش اگر ایینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش تو یعنی دسته ای گل را ز ان سوی افق چیدن تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن تو یعنی یک کبوتر را ز تنهایی رها کردن خدای اسمونهارو به ارومی صدا کردن تو یعنی نیلوفر همیشه مهربان بودن تو یعنی باغی از مریم تو یعنی کهکشان بودن تو یعنی چیزی از احساس تو یعنی پیک ازادی برای روح زندانی تو یعنی دسته ای گل را به دست اطلسی دادن تو یعنی در زمستانها به فکر پونه افتادن تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن تو یعنی یک لطف به روی غنچه خندیدن تو یعنی روح زیبایی کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می ایی اگر هرگز نمیخوابند دو چشم سرخ و نمناکم اگر در فکر چشمانت شکست قلب غمناکم ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست نباید زود میرفتی واز دل کوچ میکردی افقها منتظر ماندند که از این راه برگردی اگر یک اسمون دل به قصد عشق به تو دادم میان عشق و زیبایی تو را من دوست میدارم.
اکنون قلبم در کجا می تپد
سخت است باور اینکه در زمان گمشده بودیم
هر انچه که در ارزویش هستم در چشمان تو حس می کنم
همیشه به این فکر می کردم که قلبت را برای خود حفظ کنم
اما اکنون بسیار دور از دسترس به نظر می اید
نمی دانم چگونه عشق تئوانست اینگونه بی خبر ترکم کند
قلبهای خاموش به کجا می روند؟
اکنون قلبم در کجا می تپد؛
صدای تپش کجاست؛
که فقط در شب طنین می اندازد
نمی توانم زندگی کنم
بدون احساس ان در درون
قلبهای تنها و بی کس به کجا در حرکتند
شمعی در اب، با در ماندگی در حرکت است
ای تویی که در میان تندر پنهان هستی؛
بیا و مرا نجات ده
من در حسرت رویایی بی پایان هستم
در جستجوی دستانی هستم که بر ان تکیه کنم
به دنبال بازوانی هستم که نشانم دهند
قلبهای خاموش به کجا می روند؟
می دانم، بیرون از اینجا
او در انتظار من است
کسی که درست مانند من در جست و جو است
و بعد نوازشی که در سکوت را می شکند
عشق همچنان باقیست
دو قلب به یکدیگر نیاز دارند
پس بالهایی برای پرواز من
اکنون میشنوم که قلبم می تپد
صدای تپش را نیز می شنوم
که در اینجا و شب پیچیده است
حس میکنم اکنون قلبم می تپد
اکنون که فهمیده ام
احساس در درون زنده است
کسی را دارم تا قلبم را نثارش کنم
و این احساس همچنان قویتر و قویتر می شود
قلبهایی که برای این ساخته شده اند؛
که تا ابد عاشق بمانند
وقت دقیق آمدن توست!
من ایستاده ام:
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ های از بوسه
با ساعت غرورم اما !
من ایستاده ام:
با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز
هنگام شعله ور شدن من!
هنگام شعله ور شدن توست!
ها . . . چشم ها را می بندم
ها . . . گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم
اینک:
وقت عبور عطر تن توست
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری…
زن: عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمونیم وشمع زندگیمون نورانی باشه
...
مرد: عالیه! میگم... کی نوبت کیک می شه؟
زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یه بوس
کافیه!
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم چون آشپزیت
عالیه!
زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره ! کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم
...
مرد: اشکال نداره ، سال دیگه جبران می کنی . ممممم چه بوی غذایی میاد
!
زن: عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟
مرد: ( با دهن پر) اینجاست... دقت کردی شیر خشک چقدر خوشمزه ست
؟
زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
...
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم
؟
زن: عزیزم.... همیشه دوستت.... داشتم
!
مرد: گشنمه
!!!
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و تمام زندگی ام را نثارشان می کردم!
مرد: به مهمانان شب اول قرمه سبزی , شب سوم قیمه , شب هفتم کباب و شب چهلم ... کوفت بدهید
!
دستانت را به من بسپار



| Power By:
LoxBlog.Com |
